تبليغاتX
هوم

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم                چند وقت است كه هر شب به تو مي‌انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر دور              به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم                   به همان شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تكلم به دل‌آرايي تو                          به خموشي به تماشا به شكيبايي تو

به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت               به سخن‌هاي تو با لهچه شيرين سكوت

شبهي چند شب است آفت جانم شده است     اول اسم كسي ورد زبانم شده است

در من انگار كسي در پي انكار من است             يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگي‌اش         مي‌توان يك شبه پي برد به دلدادگي‌اش

يك نفر سبز چنان سبز كه از سر سبزيش           مي‌توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

اي كه بي‌رنگ‌تر از آینه يك لحظه بايست             راستي اين شبه هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست               پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكي‌ست!

حتم دارم كه توئي آن شبه آينه‌پوش                  عاشقي جرم قشنگي‌ست در اين كار مكوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



(اين مطلب درهم و برهم و فارغ از اصول نويسندگي را با اعصابي به هم ريخته نوشته‌ام و چون اين روزها شديدا درگير كاري هستم كه حتي فرصت استراحت كافي را به من نمي‌دهد حتي نتوانستم بعد از نوشتن آن را ويرايش كنم و در زيبا نمودن آن اقدامي بكنم. ولي بايد مي‌نوشتم و ماهها هم عقب افتاده است. و مخاطبش دوست بسيار عزيز و ناديده من، خواهر گلم مسيح علي‌نژاد مي‌باشد.)

حالا دیگر مسيح هم يكي مثل همه!

بشر در غرب دست به ابتكار جالبي زده است و هر روز بيشتر از روز قبل نسبت به حذف ملا‌كهاي تقسيم‌بندي سنتي (رنگ، زبان و دين) در بين انسان‌ها اقدام مي‌كند. اين را مي‌گويند حسن‌نيت در تحقق شعار باستاني برابري انسان‌ها و اوج اين حسن‌نيت ايجاد «اروپاي واحد» بود. برداشتن ضمني مرزهاي جغرافيايي تقريبا موجبات حذف مرزهاي فرهنگي، اقتصادي، علمي و... را فراهم آورده است. (اصلا چقدر جالب مي‌شد كه همه انسان‌هاي ساكن روي كره خاكي به يك زبان مشترک حرف مي‌زدند و حداقل فرهنگ آنها در زندگي روزمره تابع قوانين يكساني مي‌بود.) و اما در شرق همين چند سال پيش بود كه امپراتوري عظيم شوروي از هم پاشيد و حاصل آن تولد پانزده كشور بود با فرهنگ‌هاي مختلف كه تا قبل از فروپاشي، عجب تصوري داشتيم از يك دستي مردم آن! انگار ميليون‌ها انسان را به زور در ظرف اجتماعي- فرهنگي واحدي چپانده باشند!

دكترين اروپاي واحد هر روز بيشتر از روز قبل به موفقيت‌هايي دست مي‌يابد و در مقابل دكترين چپاندن ملت‌ها در ظرف فرهنگي واحد در كشورهاي شرقي هر روز بيشتر از روز قبل مشكلاتي را به وجود مي‌آورد. (اوضاع آشفته اجتماعي- فرهنگي در چين، هندوستان، پاكستان، عراق، افغانستان، تركيه و ايران از آن جمله است.) آيا تنها دليل آن، همراهي ملت‌ها در غرب و مقاومت ملت‌ها در شرق در مواجه با اين تزها نمي‌باشد؟ در ايجاد اروپاي واحد نيازها و ارزش‌هاي مردم تمام كشورهاي زيرمجموعه دخالت داده مي‌شود اما در تك‌تك كشورهاي شرقي معمولا ملتي غالب است و ملت‌هايي مغلوب! زبان، ارزش‌هاي فرهنگي، حتي قهرمانان باستاني ملت غالب بر ديگران چيره گشته است. و ديگران بايد بيننده باشند. ديگران بايد به قهرماناني ببالند كه حتي احتمال دارد كه در سالهاي گذشته همان اسطوره‌ها در ستيز با ملت خود آنها به اين قهرماني دست يافته است!

ايران امروز متعلق به ملت‌هايي با پيشينيه قابل بحث است. ترك‌، كرد، فارس، لر، بلوچ، عرب و... در طول تاريخ گاه در كنار هم بوده است و گاه روبروي هم. اما تاريخ به هر نحوي كه ورق خورده باشد هم‌اكنون همه اين مردم با مليت‌هاي مختلف در كنار هم هستند و نه روبروي هم. اگر ايران را يك قاره (اروپا) تصور كنيم و مناطق ترك‌نشين، كردنشين، فارس‌نشين، لرنشين، بلوچ‌نشين، عرب‌نشين و... را يك كشور فرض كنيم براي ايجاد جغرافياي (جامعه) يكپارچه، يك دست و واحد بايد ارزش‌هاي فرهنگي و مشخصه‌هاي خاص تمام آن ملت‌ها را در ايجاد اين جغرافياي واحد لحاظ كنيم. و همچنين در تقسيم منابع اقتصادي عدالت را سرلوحه قرار بدهيم. اگر پادشاهي همچون كوروش و داريوش اينچنين عزيز شمرده مي‌شود پس بايد «آنام تومروس» من هم عزيز شمرده شود. (اين دو دشمن خوني يكديگر بودند. زماني كه كوروش به مناطق ترك نشين يورش برد «تومروس» كه زني بسيار شجاع بوده است و رهبري جامعه ترك‌ها را در آن زمان بر عهده داشته مبارزات سختي را با وي به سرانجام رسانده است.) اگر قرار است يك شخصيت‌ خيالي همچون رستم شاهنامه اين قدر بزرگ جلوه داده شود پس چرا از شخصيت واقعي و ظلم‌ستيز من «بابك خرمدين» نامي به ميان نيايد؟ البته به شخصه اعتقادي به اين بحث‌هاي تاريخي و به اصطلاح «داشتم داشتم‌ها» ندارم و شديدا مشتاق بحث در «دارم دارم‌ها» هستم. نكته اينجاست كه اگر قرار است من (ترك هستم) و يا ديگر هموطنانم (كرد، لر و...) از شخصيت‌ها و مشخصه‌هايي مليتي به بهانه اتحاد ملي چشم بپوشيم پس فارس‌ها چرا نبايد چنين اقداماتي را انجام بدهند؟ از ديگر سو وقتي همچنان منابع اقتصادي به صورتي ناعادلانه تقسيم مي‌شود و همچنان اصفهان، تهران، اراك، يزد و چند شهر مشخص ديگر بيشترين سهم را از منابع اقتصادي مي‌برند مگر امكان تحقق يك جامعه يك دست وجود خواهد داشت؟ به جد معتقدم مليت‌هاي موجود در ايران معمولا همه توان خود را در ايجاد وحدت به كار مي‌بندند اما كساني كه معمولا تيشه به ريشه اين وحدت (كه امروزه براي پيشبرد كشور شديدا به آن محتاجيم) مي‌زنند متاسفانه از زمره مركزنشين‌ها و فارس‌ها هستند. تحقير ملت‌ها با عناوين مختلف و به بهانه‌هاي سخيف و سبك معمولا وجود داشته است. و حتي از تريبون‌هاي رسمي و ملي هم صورت گرفته است. و از نمونه‌هاي آخر آن توهين روزنامه «ايران» به ترك‌ها بود كه با اعتراض و مقاومت شديد مردم مواجه شد. حتي بسياري از شخصيت‌هاي غيرترك نيز اين عمل قبيح را محكوم كردند و بانيان و در راس آنها باني اصلي و نابخرد آن را مورد نكوهش قرار دادند. حالا وقتي شخصيتي محبوب و دوست‌داشتني با آن سابقه شجاعت در دفاع از حقوق مردم ايران، به حمايت از اين كاريكاتوريست جاهل (بند چهارم مطلب لینک داده شده)كه موجبات كشته شدن صدها نفر را فراهم آورد مي‌زند جز انگشت حيرت به دهان گذاشتن چه بايد كرد؟! چه بايد بگوييم وقتي مسيح علي‌نژاد اين زن شيردل شمالي كه صدمات گاها جبران ناپذيري را در راه بيان حقايق متحمل شده است تلويحا به دفاع از همكار خاطي خود مي‌پردازد و برخورد بسيار كم‌رمق يعني بازداشت چند روزه مانا نيستاني را به سخره مي‌گيرد؟ آيا جز اين است كه او تحقير ملتي بزرگ را به سلام و عليكي كه با اين همكار خود دارد مي‌فروشد؟!!  ماههاست كه از اين ماجرا متاسفم و اندوهگين. نه اينكه براي اولين بار باشد كه از اين بحث‌ها مي‌خوانيم و مي شنويم، نكته در اينجاست كه از مسيح چنين انتظاري نداشتيم. او را نه فقط براي نژاد فارس كه براي همه مردم ايران مي‌پنداشتيم. به اميد ايراني آباد براي همه ايرانيان. (ببخشيد شديدا با عجله نوشتم شايد در فرصتي بعد مطلب كامل‌تري در اين خصوص نوشتم. فعلا بگذاريد كمي از اندوه دلم را التيام بخشم تا بعد...)

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



قطعه ای از بهشتی که من آنجا زندگی می کنم.تو نمی دانی که چقدر دوستش دارم. سرزمینم را و مردمم را عاشقانه می پرستمشان.  (عکس از خودم)

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



يک کارتن مقوايي کنار در مغازه بود. روي زمين. تا نيمه هاي کارتن پر بود از خيار پلاسيده و نارنگي يخ زده و سيب کرم خورده و گوجه فرنگي کپک زده. مردم مي آمدند و مي رفتند و کارتن مقوايي همان جا بود. زن رفت داخل مغازه. يک کيسه نايلوني سياه به دست داشت و از مغازه آمد بيرون. سر کارتن چمباتمه زد و کيسه سياه را پر کرد از محتويات کارتن. کيسه را داخل کيف توبره مانندش پنهان کرد و يک اسکناس ۱۰۰ توماني را از زيپ جلويي کيفش بيرون کشيد و به دست فروشنده داد و گم شد…

عکس بالا جایزه معتبر بولیتزر را در سال ۱۹۹۴ از آن خود کرد. این کودک گرسنه و نیمه جان آفریقایی آنقدر توسط کرکس تعقیب می شود تا...

کوین کارتر عکاس، چند ماه پس از این ماجرا به طرز عجیبی به افسردگی دچار شد و خودکشی کرد.   

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



پروانه من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است! نه می تواند پرواز کند و نه می میرد.

                                                                                                        «دانته»

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



شده یك وقت‌هايي دلت عجیب بگيرد و هی خودش را به در و دیوار سینه بکوبد

و تو ندانی با او چکار کنی؟!

 شده یك وقت‌هایی دلتنگ باشی و ندانی بار این دلتنگی را روی شانه‌های چه کسی بگذاری

تا همدردت بشود و دلت را سبک کند لااقل؟

شده یك وقت‌هایی بغض، گلويت را فشار بدهد و راه نفست را بند بياورد

و تو ندانی چه جوری راه نفس کشیدن دوباره را پیدا کنی؟

شده یك وقت‌هایی یك چیزی چنگ بکشد روي قلبت؟ بیقرارت کند؟ بی تابت کند؟

شده یك وقت‌هایی آسمان چشمانت ابری و بارانی بشود

و تو ندانی کجا آرام و بی‌صدا گریه کنی تا چشم هیچ نامحرمی به بلور اشک‌هايت نیفتد؟

آن وقت‌ها چکار میکنی؟ با بغضت... با اشکهايت... با دل بیقرارت...

ای خداااااااا... چقدر دلم گرفته امشب!

 

(از وبلاگ http://aroosedaryaha.blogfa.com/ با اندکی اصلاح)

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



عیدتون مبارک و به فکر ندارها هم باشید لطفا. ماهی قرمز هم امیدوارم نخرید گناه دارن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



یکبار دیگه اومدم بگم که چیزی برای گفتن ندارم. الان که احساس می کنم یه خرده دلتنگم و تنها دوست دارم داد بزنم و بگم: 

خیلی با حالی خداااا !

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



اين روزها سرم حسابي شلوغ است و حتي فرصت استراحت كافي هم ندارم. شب‌ها فقط سه يا چهار ساعت! همين. اما بر حسب عادت و اعتياد هر كار مهمي هم كه داشته باشم هر روز بارها (به فاصله چند دقيقه) به اينترنت وصل مي‌شوم تا تغذيه روحي بشوم و برگردم بروم سر زندگي پر از دردسر و مشغله خودم. اين روزها بحث‌هايي در جامعه و محافل مجازي و حقيقي مطرح است كه نتوانستم بي‌تفاوت از كنارش بگذرم. خيلي سعي كردم وارد جزئيات نشوم و نشدم. فقط در حالت كلي بايد خدمتتان عرض كنم كه ما در تحليل «حكومت ديني» و «دين حكومتي» گاهي دچار اشتباه مي‌شويم و اين سبب بروز همان مشكلات حادي در جامعه مي‌شود كه تبعات جبران‌ناپذيري را بر پيكره دين و جامعه وارد مي‌كند. حكومت ديني، حكومتي است كه قوانين صادره در آن مبتني بر آموزه‌ها و دستورات ديني است. نمونه بارز و شاخص آن، حكومتي بود كه حضرت علي تشكيل داده بود. در اين نوع حكومت همه چيز و همه كس در خدمت دين است و ممكن است حتي حاكم نيز فداي قانون بشود. و در كل حكومت در خدمت دين قرار می گیرد. اما در نوع دوم يعني دين حكومتي كه خطرناك‌ترين نوع دينداري در دنياست، اين دين است كه در خدمت حكومت قرار مي‌گيرد و مانند يك خمير بازي در دست حکومت و حاكمان شكل مي‌گيرد. برخي قوانين ديني معطل مي‌ماند و برخي ديگر به شكل بي‌قواره‌اي بزرگنمايي مي‌شود تا جايي كه موجبات رنجش ديگران و حتي افراد همان جامعه را فراهم مي‌آورد. در حالي كه اصل در تمام دين‌ها بر «ديگردوستي» است نه «ديگرآزاري».

پی نوشت۱: زاگرس بزرگوار دوست نادیده و عزیز من! ممنون از راهنمایی و همچنین دقت نظرتان در مطالب. راستش حق باشماست گاهی که نه خیلی وقت ها دچار اشتباه در نوشتن زبان فارسی می شوم. خیلی دوست داشتم تا امکانش بودُ همانگونه که به زبان خودم فکر می کنم به زبان خودم هم بنویسم اما دریغ و درد که این امکان را از من گرفته اند. تصورش را بکنید چقدر سخت است که تمام فکرها و خیالاتم به زبانی باشد و حتی احساسمُ آنوقت مجبور بشوم آن را به زبان دیگری غیر از زبان مادری ترجمه کنم. ترجمه کردن احساس به زبانی غیر از زبان مادری کار شاقی است و لکنت را به عینه در ادای کلماتم لمس می کنم. اما برای این اشتباه و قصورم دلایل دیگری هم دارم راستش من معمولا مطالبی را که می نویسم همان لحظه اول و آن لاین در وبلاگ نوشته و برای بازدید قرار می دهم مثل حالا که دارم در جواب صحبت های شما حرف هایم را می نویسم. هر کشوری که هستید مهم نیست مهم این است که از سرزمین مهر برون نرفته باشید که الحق صحبت هایتان سرشار از محبت و مهر بود در خصوص قسمت دوم فرمایشات شما هم باید خدمتتان عرض کنم که بحث در این مورد زیاد است اما من مجبور بودم برای تفهیم بعضی صحبت هایم به طرف مقابل از الفبای ادبیات او استفاده کنم و این پست در ادامه مباحثی بود که از چند روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان مطرح بود. سرزنده و سلامت باشید. 

پی نوشت۲: زاگرس عزيز چون نه آدرس وبلاگي از شما دارم و نه ايميلي مجبورم صحبت‌هايم را از طريق وبلاگ به شما منتقل كنم. در پي‌نوشت قبلي يادم رفت كه خدمتتان عرض كنم من اردبيلي نيستم. اينجا كه من متولد شده‌ام و روزگار مي‌گذرانم سرزميني كهن است به نام مغان. سرزميني كه صداي شرشر رود ارس نوازشگر گوش ساكنان آخرين خانه‌هاي اين كشور در منتهي‌عليه مرزهاي شمالي مي‌باشد. اما مغان يا اردبيل، تبريز يا اروميه، همه جزو سرزمين مهرپروري است به نام آذربايجان و من يك ترك هستم ساكن در همين قلمرو پر از خوبي با كوههاي پر از برف در زمستان و پر از بنفشه در تابستان و رودهاي پر از آب، دشت‌هاي زيبا و «سبزگسترده» قطعه‌‌اي از بهشت اصلا خود بهشت. امر شما هم به چشم در اولين سفري كه به اردبيل خواهم داشت سلام شما را به ساوالان(سبلان) و شورابيل خواهم رساند.

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



نمي‌دانم، بلكه هم نمي‌شود بي‌خيالش شد كه من نمي‌توانم. وقتي حضرات تعداد اس ام اس‌هاي ارسالي در مناسبت‌هاي مذهبي را به حساب تائيد عملكرد خويش از جانب مردم مي‌گذارند مي‌ترسم من هم مثل خيلي‌ها بيرون بروم و به خيل سينه‌زنان و زنجيرزنان دلسوخته آزادترين مرد عالم بپيوندم. خودمانيم علم و كتل‌‌كشي حكومتي حال و هواي علم‌كشي مردمي را ندارد. چقدر بد شد كه اينها براي اين باورها هم برنامه مي‌دهند. خودمم هم كه در ترديد اسلام مدرن و سنتي مدام كلنجار مي‌روم. با همه ادعايي كه دارم هميشه در حوزه دين مثل يك كودك زبان‌بسته هستم. نمي‌دانم چگونه بايد رفتار كنم كه نه جزو دين‌سازان طالباني و متحجر قلمداد نشوم و نه جزو دين‌ستيزان امروزي به شماره نيايم. هر چه هست شب عاشورا كه مي‌شود يك حس بخصوصي به سراغم مي‌آيد. همه‌اش به دختر بچه سه‌ساله‌اي فكر مي كنم كه مردي اسب سوار در حالي كه شلاقش را روي هوا مي‌چرخاند دنبالش كرده است. حالا اين دختر، هر كسي كه مي‌خواهد باشد؛ با هر دين و مذهبي، دختر هر كسي هم كه مي‌خواهد باشد. دردناك است مگر نه؟              

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo